
آیا مرا پناهی است جز درگاهت
دردی مرموز در تمام وجودم پیچید
و افکار آزار دهنده همچون تندبادی بر قلبم هجوم آوردند. ستونهای
قلبم لرزید و فروریخت ودر خود شکستن را با تمام وجود حس کردم.
پاهایم سست شد دستهایم آنقدر کم توان شدند
که تاب نگه داشتن قلم را هم نداشتند.
انگار پتکی لحظه به لحظه بر سرم فرود می آمد
و مغزم در حال انفجار بود .
احساس پوچی می کردم
و سنگینی جسمم را به زحمت تحمل می کردم.
من چیزی از دست نداده بودم نه مالی نه مقامی نه عزیزی...
پس مرا چه می شد؟
من گم شده ام.....
آری من در سیل خروشان دنیا گم شده ام
دیگر ناخدای دلم نیستم
ودلم آنچنان دستخوش امواج مادیست که دیگر از من فرمان نمی پذیرد
من گم شده ام و تا راه را نیابم آرام نمی گیرم
ای خدا کدامین راه بود؟
از کدام سو می رفتم تا به درک و معرفت حضورش می رسیدم؟
از چه شاهراهی می گذشتم که دلم می لرزید برای آمدنش
و با سیلاب اشک دل وجان را شستشو می دادم؟
با چه نغمه ی معجزه آسایی دلم پر می کشید به سویش
و با دمادم یادش وترنم نام زیبایش روحم را مصفا میکردم؟
خدای من پس چرا نمی یابم ؟ چرا نمی بینم؟
و چرا وصل نمی شوم به سرچشمه ی بی انتهایش؟
بار دیگر دست به قلم بردم لرزان و پر التهاب
این دست مدتهاست که عرض ادب نکرده
و این قلم نیز به این نیت بر دل کاغذ نلغزیده....
دست به قلم بردم تا به دل وصل کنم و شرح عاشقی بنگارم
شرح فراق و شرح دل بیقرار را اما نشد....
هجوم افکار پوچ قلم از دستم ربود و روی کاغذ سرگردان ماند
خدایا این قلم دیگر فرمان نمی پذیرد
شاید این قلم هم می داند که سزای ره گم کرده چیست
سزای کسیکه به هوای غیر او ریسمان دل رها می کند
این است که دیگر به درگاه راهش ندهند....
اما مگر این بیچاره ی پریشان و پشیمان جز این درگاه پناهی دارد؟...
قلم را در دستانم فشردم
چشمهایی تار از حباب اشک را به کاغذ دوختم و بی اختیار نوشتم:
و أنا یا مولای فیه ضیفک و جارک
و أنت یا مولای کریم من اولاد الکرام
و مأمور بالضیافة والأجاره
فاضفنی واجرنی
...